یه جای جدید. یه متن جدید. یه حال جدید...
|
شاید به زودی یه جای جدید. یه متن جدید. یه حال جدید... + نوشته شده توسط ژوپيتر در شنبه 19 آذر1390 و ساعت
14:20 |
شنونده گوینده را به سر شوق میآورد. انرژی جمعی این وبلاگ پایینه. و به همان ترتیب انژری نویسنده هم... باید صبر کرد. صبر...
+ نوشته شده توسط ژوپيتر در دوشنبه 28 تیر1389 و ساعت
21:16 |
- خداوند تو را اشرف مخلوقات قرار داده است، اي قابيل. تو نماينده خدا بر روي زميني. تو را با آدم تفاوتي عظيم است. تو از همين خاك آفريده شدهاي. در همين خاك پا بر عرصه گذاشتي و در همين خاك نيز رخت خواهي بست. قابيل، هر آنچه كه در روي زمين است، از زير خاك تا بالاي آسمان، براي خدمت به نماينده خداوند آفريده شده است. تو را نبايد به چيزي دل نگران باشد. هر آنچه كه تصور كني، هر آنچه كه مورد نيازت باشد، به خودي خود براي تو خلق خواهد شد. تو را وظيفهاي است بس دشوار كه فقط به عبادت خداوندت بگذراني. اينجا را بهشت برين تو براي زماني كوتاه قرار دادم تا آنرا با دست خود آباد كني. تا نسل پس از نسل تو، از اباداني تو بهرهمند شده و تو را به نيكي ياد كنند.
- اي فرشته خداوندي: چگونه اشرف مخلوقاتي است دويي دارد. اگر خداوند در خداوندي خود يگانه است، چگونه من بعنوان نماينده خداوند بايد دوگانه باشم و برادري همسان خود داشته باشم. ايا خلقت جهان را براي من با او نصف نميكنيد؟ در يك وادي دو پادشاه نتوان حكومت كنند. - قابيل، تو را با هابيل تفاوتهاست. تو راست نقش پدري بر او. تجربهاي تو گرانبهاست بر او. او را معلمي كن و دستش را بگير و در اين دنيا بياموز كه چگونه ميتواند راهبري كند. تو را عمري است كوتاه. به كوتاهي يك رشته مو. تا چشمانت را برهم بگذاري ساليان از تو گذشته است و رخت پيري به تن خواهي كرد. اما لازم است از انچه كه به تو عنايت شده است به ديگري ببخشي. اين زنجير از خداونت اغاز شده و به آدم ادامه پيدا كرده است و به تو رسيده. تا آخرين خلقت انسان روي زمين، اين نقش برعهده يك نفر خواهد بود كه معلم ديگري باشد و او را به زنجيره عشق خداوند متصل كند. تو در اين زنجير قرار داري. به خود ببال كه در اولين رشتههاي اين زنجير هستي. هيچ چيز توانايي منهدم ساختن زنجير عشق خداوندي را ندارد. انتخاب با توست كه چگونه باشي. ميتواني خود را از زنجير خداوند دور سازي، يا بخشي از دانههاي اين زنجير باشي. با بودنت در اين زنجيره عشق، هر محبتي كه از سوي خداوند به نفرات بعد از تو شود، از طريق تو آغاز ميشود و چه سعادتمندند افرادي كه در اين زنجير خداوندي قرار دارند. و چه خوش فرموده است: به ريسمان خدا بياويزيد و متفرق نشويد. قابيل، تا وقتي كه آدميزاده در كره زمين زندگي ميكنند، دغدغهاي از بابت نعمتهاي خداوند نداشته باشد. خداوند حكيم است. خدا از يك دانه كوچك زندگي را آفريد. حال تو نگراني كه چگونه با آمدن موچودي ديگر، حكمراني زمين را كني؟ قدرت، مخصوص ذات خداست. از قدرت فاصله بگير. حكمراني خدا به تو عنايت شده است تا بر موجودات غير آدميزاد فرمان براني. هيهات كه اين بر آدميزاد بكار گرفته شود. خداوند تنها حكمران آدمي است. تو را غمي به محبتهاي خداوندي نباشد. تو را شكر بسيار از لطف و نگاهش...
+ نوشته شده توسط ژوپيتر در یکشنبه 20 تیر1389 و ساعت
14:16 |
آدم؟ زمين؟ وقتي كه در دامان خداوند زندگي كني، ديگه به زمين و نعمتهاي زميني فكر نميكني؟ آدم توي خاطراتش با خداوند زندگي ميكرد. به روزهاي خوش بهشتيش فكر ميكرد. از كجا به كجا؟ اما قابيل؟ قابيل كه بهشت رو نديده بود. از وقتي چمشمش رو وا كرد، روي زمين بود. يك كره زمين كه خداوند تموم اونچه روي اون بود رو ميراث قابيل كرده بود. ديگه از خدا چي ميخواست؟ پادشاه زمين. پادشاه مخلوقات. اگر سليمان پادشاه حيوانات بود، قابيل پادشاه حيوانات و گياهان بود. از موسي آب رو ميشكافت، قابيل كوه رو از نيمه دو نيم ميكرد. تو ارشد مخلوقات باشي و نتواني به آنان حكم دهي؟ هيچي مانع رسيدن قابيل به هدفش نبود. خدا مهربان است. اگر آدمي را به زمين نزول اجلال نمود و او را از درك بهشت و حضور خود منع نمود، اما او را آموزش داد كه چگونه بتواند در عين زميني بودن، آسماني باشد. آدم ياد داشت كه خود را در زمين ببيند و در آسمان بهشت پرواز دهد. عسل را بچشي و سراغ شيريني سيب را بگيري؟ كدامين از نعمتهاي زمين ميتواند حلاوت بهشت را تداعي كند؟ آدم در تجربه تكرار بهشت بود. قابيل بهشت را نديده بود. اما به او ياد دادند كه بتواند همانند پدر خود، در عين زميني بودن، آسماني باشد. قابيل زمين را مامني براي رسيدن به بهشت خود ميدانست. آري، خدا زمين را در اختيار او قرار داده است تا بتواند از آفريدههاي آن براي رسيدن به بهشت جاويدان بهره ببرد. تا اينكه، روزي روزگاري، هابيل آمد. وه كه چه روزي بود، آنروز... + نوشته شده توسط ژوپيتر در سه شنبه 8 تیر1389 و ساعت
17:27 |
سرش رو توي دامانش گرفته بود و به گذشته نه چندان دورش فكر ميكرد. زمان مثه برق و باد مي گذره. اين چند صد سال گذشت. عينهو برق آسمون. به سختي ميتونست كودكياش رو به ياد بياره. اما نقاط عطف زندگيش كاملا توي ذهنش جا خوش كرده بود. انگار همين ديروز بود... قابيل اولين مخلوق انساني خاكي بود. اين رو فرشتهها بهش گفته بودند. قابيل عزيز خدا بود. چون اولين بود: - تو عزيز خدايي، چون خدا اين لطف رو به تو عنايت نمود كه اولين مخلوق خاكياش روي زمين باشي. هيچ انساني قبل از تو آفريده نشده. اين افتخاري است براي تو كه بتواني بر خاكي پا بگذاري كه تو از او آفريده شدهاي. - قابيل، آدم و حوا با آنكه از جنس خاك ميباشند اما جايگاه ابتدايي ايشان بهشت بوده است. ايشان شانس تولد در روي زمين را نداشتند. تو اوليني. فارغ از پدر و مادرت، تو بهتريني. تو الگوي ديگراني. هر كس پا جاي پاي تو بر اين كره خاكي بگذارد، تو را سرمشق زندگي خود قرار ميدهد. پس بهترين باش. - قابيل فرزند آدم و حواست. او جلوهاي از آدم و حوا است. او تلفيقي از آدم و حواست. هر چه خداوند در خلقت آدم و حوا زيبايي به خرج داد، قابيل همه زيبايي آندو را در خود دارد. فرشتگان ميگفتند و ميگفتند. و قابيل قدمهايش را خداگونهتر بر زمين ميگذاشت. قابيل تك بود. قابيل يگانه فرزند آدم و حوا بود و خود خوب ميدانست. قابيل دوران كودكياش را با فرشتگان گذر كرده بود و دوران جوانياش را آدم گذرانيد. آدم از خاطراتش برايش تعريف ميكرد و قابيل در آموزههايش از فرشتگان بهشت را رودروي خويش ميديد. برايش فرقي نميكرد كه بجاي اينكه در بهشت باشد، الان در زمين است. چرا كه قابيل ميدانست چگونه بايد خداي خود را پرستش نمايد تا بتواند حضور لايتناهي او را دريابد. براي كسي كه اصل عبادت را بلد باشد، چه فرقي است كه در بهشت باشد، يا در زمين. مهم دريافت حضور خداوند است. قابيل مهرباني خدا را ميفهميد. قابيل خدا را حس ميكرد. قابيل عاشق بود. انسان عاشق يگانه خداي را براي خود ميخواهد... + نوشته شده توسط ژوپيتر در سه شنبه 1 تیر1389 و ساعت
14:55 |
ميخوام داستان قابيل رو بنويسم. هر كسي ميتونه يه قابيل باشه در مقابل هابيل وجودش. اگه هابيل روح خدا باشه در درون ما، بارها اتفاق افتاده كه لحظاتي رو ما قابيل اون روح خدا بوديم. اما ايندفعه شروع از كامنتها خواهد...
+ نوشته شده توسط ژوپيتر در یکشنبه 30 خرداد1389 و ساعت
10:3 |
- ... - ببين از بچگي تو گوش ما از تقوا گفتن. اما هيچكي نگفت كه تقوا چيه. تمام درد ما آدما تمركزه. مسئله اينه كه نميتونيم به هدفمون تمركز كنيم. به اونچه كه واقعا ميخواهيمش. تمومه خواستههاي دنيا جمع ميشن كه ما از هدفمون فاصله بگيريم. ولي ما بايد روي هدفمون متمركز باشيم و هيچي نذاره كه از اون دور بيافتيم در مورد خدا و آفرينش هم همينطوره. بايد در درونت با نداي درونت صحبت كني. هر موقع، هر تصميم، از درونت سوال كن. و منتظر جواب باش. يادت باشه كه جوابها خودكار ميان و اصلا از روي تجزيه و تحليلهاي تو بدست نمياد اگه به اين مرحله برسي، ميبيبني كه تموم جوابها درست بوده و اصلا خدشهاي بهش نيست. فقط بايد بتوني بين فكر و نداي درونت تفكيك قائل بشي. اها يه چيز ديگه. انسان يعني فراموشكار. بعد از يه مدت خودت ميبيني كه اصلا صحبت كردن با نداي درونت رو داري فراموش ميكني. بايد با خودت ور بري كه اين رو ملكه ذهنت كني. نداي درونت، نداي خدا هست. - اگر ندای درون همون ندای نفس اماره باشه چی ؟ تفکیکش چه طوری میشه - - دو تا راه داری. نفس نطق نمیکنه. نفس تو رو وادار می کنه. یعنی تو مکالمهای نداری برای اینکه کاری بکنی یا نکنی. وقتی که دروغ میگیٰ بی اراده اینکار رو میکنی. بدون هیچ ندای درونی. اما ندای درون یک کلامه درونیه که کاملا باهات صحبت میکنه. نفس اماره کلام نداره. نفس اماره هدایتت میکنه بدون اینکه خودت بفهمی. یادت باشهٰ هر کاری که بصورت ناخودآگاه و بیتوجه و بیاراده انجام بشهٰ میتونه نفسانی باشه. اما وقتی با آگاهی و با علم انجام بشه میتونه که نفسانی نباشه. تفاوت این دو فقط در کلام درونه. ندای درون کامل باهات حرف میزنه. خدا فرموده کران و کوران و لالانند. و هیچ نمیفهمند کر کسی هست که صدایی نمیشنوه. و لال کسی که نمیتونه حرف بزنه. و اینها همه درونیه. اگر کسی صدایی میشنوه پس کر نیست. پس اگر کر نیستٰ پس اون صدا صدای خدا هست. چون خدا نفرموده که کر کسی هست که صدای من رو نشنوه. فرمود هر صدایی نتیجتا اون صدا فقط یکدونه هست و اونهم صدای خدا. از طرفی لال کسی هست که نتونه حرف بزنه. از اونجایی که ادما عادت ندارن یا بلد نیستن به غیر از خودشون و یا خداشون با کسی حرف بزننٰ پس اگه با خدا یا خودت حرف نزنی لالی باید با خدا حرف بزنیٰ تمام مشکلاتت رو بگیٰ ازش بخواهیٰ حتی کوچیکٰ و ازش نشونه بخواهی که بهت نشون بده. به حرفهاش گوش بده. بشنو. اما شرطش اینه که تو حرف بزنی. تا وقتی در درونت سکوت کنی و در بیرونت حراف باشیٰ جواب نمیگیری. در درونت باید حراف باشی و بیرونت ساکت با خدا درد و دل کن. سوال کن. برای هر کاری. حتی رانندگی توی کدوم خیابون. منتظر جواب باش. جوابٰ نشونه نیست. منظورم از جوابٰ کلمهای که ناخودآگاه در فکرت به صورت دوم شخص تو رو مخاطب قرار می ده. + نوشته شده توسط ژوپيتر در دوشنبه 17 خرداد1389 و ساعت
20:14 |
اي كودك من آري تو كودكي است بازيگوش. نميگويم شباهت با كودكان داري، كه خود يك كودك كامل هستي. به كودكان بنگر! در دامان ايشان از بازيهاي مختلف پر كن. از شدت شعف نميداند كه كدامين مشغول شود. در كسري از ثانيهها به يكي دلخوش است. در دامانش تنوع بيداد ميكند، اما امان از روزي كه يكي از بازيها را از او بگيري. به فرياد و ناله درميافتد. تو ميداني كه آنان بازيهايي بيش نيستند در دامان كودك و براي سرگرم ساختن او. اما او خود ميپندارد كه زندگياش به اين اسبابها متصل است. تو ميداني كه بود و نبود هر يك از آنان جز آنكه ذهنش را مشغول كند، دوايي نيست، اما او خود ميداند كه نيازهاي روزمرهاش را در آنان بايد جست. از خورد و خوراكش ميگذرد كه دست به بازياي ببرد. صلاح خود را نميداند. به حرف تو نيز گوش فرا نميدهد. هر برداشتي از بازيها، گريه او را بدنبال دارد. اما تو بهتر ميداني كه براي او چه چيزي بهترين است. به وقتش بازيها را از دامانش برميداري و حاضر به شنيدن گريههايش نيز ميشوي، به زور به او غذا ميدهي و حتي به زور بيشتر او را ميخواباني تا توان و قوت ادامه حياط داشته باشد. تو آن كودك هستي. به همان نيازها و با همان بيفكريها. تو نميتواني صلاحت را دريابي. به وقت خورد و خوراكت، ميخواهي بازي كني. به وقت خوابت ميخواهي بازي كني. زندگي تو بازياي بيش نيست با اسباببازيهايي كه در خورت نيست. كودك به زمان بزرگ ميشود، اما چرا تو با گذشت زمان هم كودك باقي ميماني؟ و كودكتر ميشوي؟ چرا بر لجاجتهايت پا ميفشاري و به خواستههاي من تن در نميدهي؟ اي پاره روح من با تو هستم در هر زمان. هر لحظه. چشمانت را باز كن و مرا ببين. گوشهايت را باز كن و صداي من را بشنو. با كلامت با من به سخن درآ. اين سه حست را براي خودم آفريدهام نه براي ديگري. گفتهام كه كران و كوران و لالانند و هيچ نميفهمند. بقيه احساست مال تو. قوه بويايي و چشايي و لامسهات را براي خودت حفظ كن. لذت دنيا را از اين سه قوه ببر. اما سه ديگر مال من است. زبانت را از غير ببند و به گفتگو با من درآ. گوشهايت را از ديگري كر كن و نداي من را بشنو. چشمانت را به نور من روشن كن كه: "الله نور السموات و الارض" + نوشته شده توسط ژوپيتر در یکشنبه 16 خرداد1389 و ساعت
13:11 |
اي توان و بازوي من ميخواهم، اما نميتوانم، اشتياق دارم، اما در ادامه باز ميمانم. حلاوتت عسلت را چشيدهام، اما آنقدر در شيريني تكهتكه دانههاي قند درگير ميشوم كه آن حلاوت را به فراموشي ميسپارم. به خودم و به تو متعهد ميگردم، اما آنرا ميشكنم. تعهدت را ميبينم اما خود را به نديدن ميزنم. قولها و سخنان برآورده شدهات را به عينه لمس ميكنم، اما ميخواهم كه اين قول فقط از سوي تو پايدار باشد. قول شكستن من، تو را آزاري نميرساند، اما قول شكستن تو مرا نابود!! شايد بجاي اينكه بخواهم از تو قولي براي برآوردهسازي خواستههايم بگيرم، لازم است بخواهم كه مرا توانمند و قادر به اجراي قولهايم سازي. آنچه كه خودت بارها در كتاب كريمت انسان را سرزنش كردهاي. آري ميدانم من ضعيف به اجراي قولهايم هستم و تمام خواستهام از تو اين است كه به من بياموزي چگونه قولهايم را به تو اجرا كنم. دعايي كه بارها و بارها شنيدهام و در درونم به كرات برايت خواندهام: خدايان مرا به خود وامگذار. اي كريم مهربان فرمودهاي كه كران و كوران و لالانند و هيچ نميفهمند. و ميدانم كه من نيز از آن دسته انسانها هستم. چشم دارم اما وجود لايتنهايت را نميبينم. گوش دارم اما به نداي درونت بيتوجه هستم. زبان دارم، اما بجاي اينكه با تو سخن بگويم، با غير در كلامم. خدا نداي درونت را ميشنوم، اما ترجيحم اين است كه با غير تو هم كلام شوم. به من قدرت ده تا بتوانم هر آنچه كه مرا از خودت دور ميسازد را به ديده نياورم. ذهنم و زبانم براي تو در حركت باشند... + نوشته شده توسط ژوپيتر در چهارشنبه 12 خرداد1389 و ساعت
12:0 |
|
|